تبليغاتX
مـــن! یک روح سرگردان
مـــن! یک روح سرگردان

ترنم باران بر گونه های من

داره یاد گاری هاتو نابود میکنه که دیگه یادت نیوفتم ... که فراموشت کنم ...

دارم له میشم ...

حوصله بحث ندارم ... نمیخوام بحث های قدیمی شروع بشه ...

اصن نمیشه سر تو بحث کرد ... یعنی من دیگه نمیتونم ...

بگم تو رو همیشه حس میکنم ؟! ... بگم تو هنوزم برام زنده ای ؟! بگم من هرگز مرگتو باور نمیکنم ؟!

بگم که باز برام وخت روان پزشکی بگیرن ؟! بگم که برم پیش یه ادم روانی تر از خودم؟!

هه ...

نه ... دیگه بسه ...

امیدوار بودم بفهمه که تو از یادم نمیری ... که تو برای من فقط "تو" نبودی ...

با تمام اینا اون gold butterfly هنوز مونده ...

 

با تمام اینا خسته ام از جنگیدن تو این جنگل ... از نبودن تو ... از اینکه نبودنت هرگز یه "عادت" نشد ... از اینکه باس بات این طوری حرف بزنم ...

و دلم سخت گرفته از اینکه این روزا کمتر حسّت میکنم و اینکه داری برام محو میشی و اینها بیشتر و بیشتر آزارم میدن ...

کاش ..

کاش ..

کاش ..

نوشته شده در 90/04/02ساعت توسط رز|

دوسم داشته باشه ...

نه نگرانم باشه ...

نه بهم عادت داشته باشه ...

نه میخوام کسی بام باشه ...

نه میخوام دوستی داشته باشم ...

نه میخوام عزیزم خطاب بشم ...

 

پ.ن : تنها امدیم ... تنها میرویم ... تقلایت بی فایده اس ...

نوشته شده در 90/03/30ساعت توسط رز|

خسته تر و داغون تر از همیشه .. اما دوس داشتم این وبلاگ مرده رو آپ کنم ...

جلوم یه راه داز هس که تمایل چندانی هم به طی کردنش ندارم ... اون آخر راه میگن خوبه ... گرچه کسی ندیده ... همه فقط حول کردن.. فک میکنن میشه با دویدن این مسئله رو حل کرد ... سعی میکنن از هم سبقت بگیرن ... تو این راه به همدیگه زیر لنگی زیاد میزنن ... این مسابقه بی قانونه ... میگن آخر خط که رسیدی باس تقاص کاراتو بدی .. تو راه انگار تنهایی ... البته یه مشت شغال همیشه دورت راه میرن ... انگار منتظرن تو بمیری و از جسدت تغدیه کنن ... اگر گشنگی بهشون فشار بیاره که زنده زنده صرفت میکنن ..

بعضی ادما سعی میکنن سنگر بگیرن تا از جبر زمانه بیشتر در امان باشن ... به روشنی به من ثابت شده که دیــــــــــــــــــــــــــ ــن ! سنگر بی زبون خوبی هس ... پشتش میتونی سنگر بگیری و هر غلطی دلت خواست بکنی و به هر ادمی زیر لنگی بزنی و مطمئن باشی که کسی نمیتونه تلافی کنه ...

 

پ.ن: خودم هم نمیدونم چرا اینارو نوشتم :)) ..هه

نوشته شده در 90/03/30ساعت توسط رز| |

به ادم ها دقیق نکاه نکن ...

وارد زندگی هاشون نشو ...

سعی نکن اونها رو بهتر بشناسی ...

سعی نکن با هاشون صمیمی بشی ...

دنبال شون برای دل بستن نباش...

 

چراکه ادمها اصولاً نمای بهتری دارند .. اونها از نزدیک هیچی نیسن

یا اگر چیزی باشن فقط آشغالن .. آشغااااااااال

نوشته شده در 90/03/16ساعت توسط رز| |

به دیوار حمال تنها اتاق کوچکش تکیه زدوبه دور دست ترین افق نگاه کرد تا بلکه تحققی دوباره یابند ان خاطرات مبهم ..

هرچه فکر میکرد تنها دو چیز یادش بود ...

روزهای خوبی  ... روزهای بدی

چیزی در چشمانش میلغزید یادش میامد تمام کسانی که روزی تمام داشته هایش بودند و او امروز انگار بی داشته شده ... یا داشته هایش را در مقابل همان ناخواسته هایش به تعویض برده ..

پک محکم تری به سیگار میزد تا بلکه جبران کند ان داشته های دیروز را که امروز اسمشان شده بود "حسرت" !!!!

نوشته شده در 90/03/13ساعت توسط رز|

خوب که نگاه میکنم ...

میبینم میخواهم باشم .. انگار میخواهم بدانم سرانجام تمام کارها و رفتار هایم کجاست ...

میخواهم بدانم این گریه ها و بی قراری ها به کجا ختم به خیر میشود.

خوب که نگاه میکنم ...

میبینم میخواهم نباشم .. انگار علاقه ای به پایان این مسیر سرد و تاریک ندارم ...

نمیخواهم بدانم سرانجام تمام نا گفته ها نا شنیده هایم چیست.

خوب که نگاه میکنم ...

میبینم انگار بهتر است که دیگر نباشی .. نباشی تا شاید امید وصالت مایه رفاه این افکارات پوچ و واهی من باشد و جسم را تمنای بودن حظورت.

خوب که نگاه میکنم ...

میبینم انگار بهتر است که باشی ... باشی تا کسی باشد که بتوان بدان تکیه کرد و ارامش را لمس کرد و خوشبختی را به عینه دید و طعم لذت را چشید.

خوب که نگاه میکنم ...

چیزی نمیبینم ... نه نیازی به عینک است نه ذره بین و نه امثال ان ...

خوب که نگاه میکنم ...

میبینم این کره ی خاکی نیاز به دیدن ندارد ...

 به یسوع قسم که »»»» دنیا نادیده «««« زیبا تر است ...

بهتر است که نادیده بماند تمام ترک های زمین وتمام گریه های اسمان ...

...

نوشته شده در 90/02/29ساعت توسط رز| |

اولا فک میکردم خدارو دارم و پشتم هستو تنهام نمیذاره .. فک میکردم همیشه باهامه ... میتونم بهش تکیه کنم ... میتونم ...

حالا میفهمم خدای من از خدای سنگی بت پرستا هم بدتره .. خدای اونا حداقل قابل دیدن بود ...

مزخرفه ایمان اوردن به خدایی که نه دیده میشه نه حس میشه ...

ادما خعلی توهمی و خیالاتی هستن ... فقط زر مفت میزنن ... خدا رو باس حس کرد

اره جوون عمه همتون .. کی رو دیدی که خدارو حس کرده باشه

کجاست خدا ؟! ... همه چیز به نظرم دروغ میاد همه چیز ...

از همون گندمی که حوا خورد تا الانش

....

متنفرم .. حالم به هم میخوره از افکار پوچ از ادم های توخالی از ادمایی که مثه زالو میمونن ...

از این لجن زار .........

حتی دیگه مردن هم دلم نمیخواد ...

میدونم اون دنیا هم باجی به این دنیا نمیده

هرچی باشه خالق یکسانی نداره

اونجا هم هیچ خبری نی

میری و میبینی هیچ کدوم از وعده های قران اصن وجود نداره ..

بعد خدارو میبینی که به ریشت مخنده و میگه تو بنده منی پس من هر کاری دلم بخواد میکنم حالا هم اصن حال نمیکنم به وعده هام عمل کنم ... همین که هست ... راستی یکم گریه کن .. زجه بزن .. من عاشق گریه و زجه هات بودم ... وقتی گریه میکنی منو بیشتر از همه چیزا میخندونی ...

چرت بسه رز

:|

نوشته شده در 90/02/15ساعت توسط رز|

گاهی روح میخواهد اوج بگیرد و جسم مانع ان میشود.

گاها روح و جسم کارشان به دعوا کشیده میشود گرچه خوب میدانند چگونه از پس هم برایند ...

روح برای تلافی به هنگام خواب کابوس را به ارمغان میاورد و جسم ضربه های محکم تری میزند و اعصاب را دچار اختلال میکند که عاقبتش میگرن ها و سوزش های معده و ... است.

این وسط یک "من" میماند که در جنگی ناخواسته به زور کشانده میشود ...

ابتدا سعی در رفع مشکلات پیشامده میان ان دو دارد اما پس از دیر زمانی در میابد که این جنگ ریشه در خلقت پیشینیان او داشته لذا از همت دیرینه خود سخت به صلیب کشیده شده و کناره گیری میکند..

انگاه کمی میگرید و فریاد میزند .. یادش میاید خدایی دارد و شاید بتوان با "مرگ" و رسیدن به او از نزاع میان جسم و روح به امان رسد و این وجود بی وجود در بند جسم را رها کند و بپیوندد به عالم معنا ...

اگر جسور باشد که راه برای رسیدن به خواسته به تعدد موهای توست..

و اما اگر نباشد روزگارش بهتر از من نیست ...

زندگی میکند اما در درونش در همان جنگ ها هر روز شکسته تر میشود .. همچون شکستن استخوان های دنده بی صدا ولی دردناک ...

پس برمیاید ازمن که افکارم با روح مسقیم باشند و با جسم عکس ..

چرا که وابستگی من از ازل تا ابد با روح خواهد بود و بیزارم از این جسم وابسته به ماده که خود موجب ساختن میله های اسارت گشته ...

مینشینم به انتظار لحظه ای که روحم تجلی گر "من" باشد و نه این جسم خاکی ام ...

و نه در دنیا ..

بلکه در اوج ... در کمال ... در "نهــــــایت هســـــتی "

نوشته شده در 90/01/31ساعت توسط رز| |

دلم یه مدت گم و گور شدن میخواد ... همین وبس

نوشته شده در 90/01/10ساعت توسط رز| |

امشب عجیب میخواهمت ...

ای کاش بودی ...

ای کاشــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــــــــ

نوشته شده در 90/01/04ساعت توسط رز| |

صدایم میزند .. از راهی دور نه.. شاید از فراسوی اسمان ها ... مرا میخوانندباید به تمام نکته ها توجه کنید .. فرصت زیادی باقی نیست ... امروز از انتقام خبری نیست ... تو تنهایی ... حالم به هم میخورد از تو از با تو بودن ... "ز" سرطان گرفته شیمی درمانی شده ... صدایم میزند ... چیزی در مغزم تکان میخورد ... سرم سوت میکشد ... سیاستی چون دیانت ... زجه میزند .. صدای ترقه ... اواز هایی با صدایی نه چندان ارام ... تصادف .. قوانین را در نظر بگیرید .. چاره ای نیست باید تحمل کرد ... گمشو حالم رو به هم میزنی ... ماشین تو راه خراب شد .. صدایم میزنند ... چمدان ها رو بستم ... دیروز "ف" فوت کرد ... کودکی متولد خواهد شد به زیبایی تو .. دوربین های ناشناس ... امضا لطفا ... انسان های در عبور ... اشتباه حوا .. تقاص اندیشه های تو ... صذایم میزند ... علایقم تو را پیروی نمیکند ... جایی برای من نیست ... دروغ ممنوع است عوضی ... اعتیاد نابودت میکند ... زمان هرگز باز نمیگردد ... فراموشی .. هم آغوشی .. فرار از تمام ناتمام تو ... صدایم میزند

صدایم میزند

صدایم میزند

...

نوشته شده در 89/12/25ساعت توسط رز| |

باشد که امید داشته باشیم به گذر از هستی.. باشد که روزی لاوصف شویم...

 

نوشته شده در 89/12/23ساعت توسط رز| |

فردا عروسی بهترین دوستمه .. خدایا خوش بختشون کن .. خدایا به خودت قسمت میدم نذار مثه من و (...) بشن .. خدایا از هم دورشون نکن .. خدایا بذار با هم بمونن بذار طعم لعنتی خوشبختی رو بچشن .. بذار به جای ما هم خوش بخت باشن .. خدایا به تلافی تمام گریه ها و زجرهام اونا رو خوشبخت کن ...

نوشته شده در 89/12/21ساعت توسط رز| |

این روزها داری داغونم میکنی ... اصن میتونی بفهمی؟

دارم خورد میشم .. همش جلو چشممی .. همش به تو فک میکنم .. احساست میکنم .. واقعا احساست میکنم .... این روزها خیلی بد میگذره ... همه چیز تورو یادم میره ... اصن حواسم به خودم نیست .. ساعت ها فقط به یه نقطه خیره میشم و تو دنیای تو خودمو گم میکنم ...

خسته ام .. دلم خفه شدن میخواد .. دلم نیستی میخواد ... دلم میخواد دستمو بگیری .. دلم میخواد با تو باشم .. دلم میخواد دوباره با توبودنو تجربه کنم ... دلم میخواد دستاتو بگیرم .. دلم میخواد ارامش پیدا کنم .. دلم میخواد ...

نوشته شده در 89/12/20ساعت توسط رز| |

میگن از رفتن تو فقط یه سال گذشته .. باورم نمیشه .. احساس میکنم یه عمره ... این همه مدت نمیتونه یه سال باشه .. نه .. نمیتونه ...

 این یه سال برام مثله یه عمر بود ... نمیدونستم نبود تو میتونه تا این حد خوردم کنه ... کی باورش میشه ... کی باورش میشه منو ... منی که برای ۵۰ سال دیگه م هم هدف های مشخص داشتم و امید به زندگی ... حالا چی شده که امیدی به یه دقیقه بعد هم ندارم ؟ ... چی شد که همه کشتیام غرق شدن ؟ .. چی شد که داغون شدم ؟ .. چی شد که اینقدر شکسته شدم که به زور خودمو تو اینه میشناسم ؟ .. چی شد عزیزم ؟ چی شد؟

میگن عید نشون دهنده سرسبزی و طراوت و تازگی هست ... کجاست این همه زیبایی که ازش دم میزنن؟ کجاست خدایی که سال خوبی رو ازش میخوان ؟ ... تورو خدا دارم دیوونه میشم ...

بیا بهم بگو .. کجاست خدایی که ازش خواستیم مارو از هم جدا نکنه و مواظبمون باشه ؟

کجاست خدایی که ازش فقط تورو خواستم و اونم فقط تورو ازم گرفت؟

کجاست خدای تو ؟ کجاست خدای تو که همیشه ازش حرف میزدی؟

کجاست انصاف خدای تو که همیشه ازش دم میزدی؟

کجاست خدایی که نمیتونست مارو با هم ببینه؟

 

از تو برای من چی مونده جز یه عالمه خاطره .. یه عالمه خاطره که یاد اوری نبود تک تکش میشه سوهانی برای ساییدن روحم ...

چجور فراموش کنم اخرین لحظه ای رو که دستمو گرفتی و صورتت پر از خون بود ؟ چجور فراموش کنم حرفایی رو به سختی میزدی ؟ چجور فراموش کنم که وقتی دستت تو دستم بود اون بیشرف از هم دورمون کرد؟ چجور فراموش کنم زجه های مامانتو ؟ چجور فراموش کنم لحظه های خاک سپاریتو؟چجور طاقت بیارم ؟ چجور نبودنتو تحمل کنم ؟ چجور اون لحظه ها رو فراموش کنم .. چجور؟

تو فقط عشقم نبودی .. روحم بودی .. همه چیزم بودی .. من بدون تو هیچم ... هیچ ..

 

ای کاش بعد از تو هیچ کس نبود .. ای کاش ادما با حرفاشون تا این حد ازارم نمیدادن .. ای کاش می تونستن بفهمن من دیگه عادی نخواهم شد ... ای کاش منو تنها میداشتن ...

از دلسوزی هاشون .. از نگرانی هاشون .. خسته شدم .. میخوام داد بزنم ... بگم ولم کنید .. به خدا دیگه نمیتونم .. طاقت ندارم ... حتی مامانت هم ازارم میده ... با اینکه میدونه فراموش کردن تو برام محاله میگه خودتو فدا نکن ... میگه تو راضی نیستی ... احساس میکنم شدم مثله یه بچه .. این روزها همه فقط نصیحتم میکنن ... هنوز با چهره های مبهوت به لباس هام نگاه میکنن .. به لباس های همیشه مشکیم ... انگار نمیخوان باور کنن که بعد از تو حتی همه رنگ ها هم برای من مردن ... بعد از تو همه چیز و همه کس برای من مردن ...

دلم هوای مردن کرده است ...

دلم با تو بودن میخواهد ...

دلم تورا میخواهد ...

 

 

پ.ن :

اینا افکار درهم و برهم منن که مدت هاست ازارم میدن ... فک کنم یکم گنگ یا قاطی نوشتم ... میخواستم خصوصیش کنم اما بعد از یه سال شاید دیگه لزومی نداره ... به هر حال فقط خواهش میکنم .. سوالی در این مورد ازم نپرسید ...

 

نوشته شده در 89/12/15ساعت توسط رز| |

یادمه نوروز ۸۹ یه جمله رو خیلی شنیدم که همه مثله یک نواری که گیر کرده باشه هی به هم میگفتن و برای اینکه کی زودتر بگه کورس میذاشتن !! ... جملهه این بود " عیدتون مبارک ..سال خوبی داشته باشین" ...... من نمیدونم این همه دعای ادما چی شد؟ ... سال گندی بود .. اونقدر گند بود که دیگه نمیخوام تو حافظه ام بمونه .. دلم میخود اصن این یه سال عمرم از تو مغزم پاک بشه ...

یادمه موقع سال تحویل یه ارزو کردم .. برآورده نشد ... فک کنم ۳ ساله که همون ارزو رو میکنم ..

امسال هم همون ارزو ... هی :( ...

از عید متنفرم ... از بهار .. از رویش .. از سبزی از تازگی ...

حالم به هم میخوره از دید و بازدید های مسخره ...از یه سال لعنتی دیگه ...به خصوص که زدو تمام برنامه هامو داغون کرد ... ایش :(

خدایا

بذار ارزوم براورده بشه ... خدایا :(

 

نوشته شده در 89/12/13ساعت توسط رز| |

کاش تا ابد تو امروز میموندم .. چقدر خوب بود ... هی ...

نوشته شده در 89/11/30ساعت توسط رز| |


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/11/29ساعت توسط رز|

 

 

نوشته شده در 89/11/26ساعت توسط رز| |

قلبم من میگه که هستی / اما چشمام میگه نیستی

خیلی سخته باورم شه / که تو پیشم دیگه نیستی

بگو هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی / چشم من میگه هستی اما قلبم میگه نیستی

حالا که همش خیاله بذار دستاتو بگیرم / بذار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم

مگه میشه تو نباشی / تو مثه نفس میمونی / دستای گرمتو کاشکی تو به دستم برسونی  

بی تو قلبم بی پناهه میمرم وقتی که نیستی / مگه میشه باورم شه که  تو پیشم دیگه نیستی

 

وقتی همه چیز فراهم است تا زندگی کرد انگاه همه چیز انچنانی در هم در می امیزد که خداوند به سختی دیده شود چه برسد به تنها داشته ات ...

ای کاش هرگز به بودنم با بود تو نمیرسیدم .. ای کاش هرگز معنای بودم را تداعی نمیکردی

ای کاش میگذاشتی برای همیشه نیست باشم .. ای کاش

 

نوشته شده در 89/11/24ساعت توسط رز| |

نمیدونم چرا وقتی میخوام از تو بنویسم کلمات رو گم میکنم و هجوم این همه احساس رو وصف نشدنی میدونم ... هی مینویسم و هی پاک میکنم و از اخرم ترجیح میدم نگم .. ننویسم ... حلقمو میچرخونم به صندلی تکیه میدم و چشامو میبندم ... چیزی در گلوم میشکنه و فکر نیستی تو دوباره اشکامو سرازیرمیکنه ...
نوشته شده در 89/11/21ساعت توسط رز|

نشانی از بی نشانی

تصویری مات در روشنایی

روشن ترین تاریکی

مست ترین مستانه

هستی نیستی

مرگ بیداری

نوشته شده در 89/11/20ساعت توسط رز| |

چندیست به کوچه های بن بست و تاریک زندگی پناه برده ام ... من میترسم و وحشت دارم از دنیای ادمها .. نه نه از خود ادم ها ... خسته ام .. مدت هاست که دویده ام تا گوشه ای پیدا کنم کمی امن و کمی ارام ... اینجا کوچه ای بن بست است .. گرچه هنوز احساس امینت نمیکنم... ان طرف تر زنی است که از فرط اندوه و ظلم زمانه زجه میزند سعی فرار دارد اما خودش هم میداند گرفتار تر از این است که از کسی کمک بخواهد و فریاد فغانی براورد و همین است که دیگر کمک نمیخواهد و تنها زجه میزند ... زجه میزند صدایش در گوشم بارها و بارها تکرار میشود ... ادم ها در عبور اند ... نه در عبور بلکه در گریزند .. اهان گریز این است .... خوب میدانم که بیخود میگریزند ... غم هایشان هم چون سایه هایشان گریبان انها را سخت گرفته ... گریز سودی ندارد .. اما انها نمیدانند ...

نگاهم را از انها میگیرم به دیوار پشت سرم که انگار ان هم ارام و قرار ندارد و دیر زمانی است میلرزد تکیه میزنم ... چشمانم را میبندم و سعی میکنم تنها ارام باشم .. سعی میکنم صداهای اطرافم را فراموش کنم ... چیزی در چشمانم میلغزند ... چیزی در گلویم میشکند و احساساتم را و تمام انچه که دیدم را در آهی و اشکی سوزناک خلاصه میکنم و میدانم باید تنها گذر کنم ..

فریاد میزنم و تنها ارزویم را زیر لب زمزمه میکنم و از خدا تحققش را طلب میکنم ....

تحققش را طلب میکنم ...

نوشته شده در 89/11/18ساعت توسط رز| |

گریه فقط مال منه / تو اشکاتو حروم نکن

به واژه ای نمیرسی / این جوری پرس و جو نکن

فاصله ها مال منن / تو فاصله نگیر ازم

بگیر که باورت بشه / گریه نمیشه سیر ازم

همیشه کم میارمت / نمیشه که نبارمت

همین که مینوسیم و به واژه میشکم تو رو دوباره بار غم میشینه رو شونه های من

همین که میشکفی مثه یه گل میون دفترم دوباره گرمی لبات دوباره گونه های من

همین که میری از دلم قرار اخرم میشی / دوباره زخم میخورم دوباره باورم میشی

همیشه کم میارمت .. نمیشه که نبارمت

 

درجه کیفیت "ث"

نوشته شده در 89/11/17ساعت توسط رز| |

حالا که امید بودن تو در کنارم داره میمیره

منمو گریه ممتد نصفه شبو دوباره دلم میگیره

حالا که نیستی و بغض گلومو گرفته چه جوری بشکنمش؟

بیا ببین دقیقه هایی که نیستی

اونقده دلگیره که داره از غصه میمیره

 

عذابم میده این جای خالی

زجرم میده این خاطراتو

فکم بی تو داغون و خسته است

کاش بره از یادم اون صداتو

منم و این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه

منم و این عکس کهنه که از گریه ام دلخور نمیشه

منم و این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره

منم و این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره ...

 

تا خوابتو میبینم

میگم که شاید وقتش رسیده

بیخوابی میشینه توی چشمام

مهلت نمیده

دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه گفتن ندارم...

نوشته شده در 89/11/13ساعت توسط رز| |

 

تو این همه سال .. به اندازه امروز گریه نکرده بودم ... هِی :-S

نوشته شده در 89/11/11ساعت توسط رز| |

قاب شیشه ای چشمات منو با تو آشنا کرد

من تو رویای تو بودم بی خبر منو صدا کرد

قاب شیشه ای چشمات برا من مثل نفس شد

برا قلب عاشق من همه چیز و همه کس شد

دستای تو مال من شد تو پناه امن چشمات

سرنوشتم زیر و رو شد شبم از ستاره پر شد

کویر زخمی دستام عاقبت دوباره پر شد

ریشه های خشک و خوابم غم پاییز و رها کرد

باورم جوونه داد و محشری دیگه به پا کرد

زیر سایه ی نگاهت همه دنیا رو شناختم

دل دیوونه رو از نو من با دستای تو ساختم . . .

نوشته شده در 89/11/10ساعت توسط رز| |

این روزها زیادی دلم گرفته است ... چقدر نفس کشیدن گاهی سخت میشود ...

به زحمت راه میروم در بیشه علف های هرز ... کشان کشان ... تا کجایش را نمیدانم و فقط مرا اجبار به رفتن میکند ... من راه میروم و عرصه را برای نمایش دستان قدرتش مهیا می کنم ...

در این میان من فقط باید نقشم را خوب اجرا کنم تا او شاد شود تا او در جنگ با جن نالایقش پیروز شود ... اری من عروسک خیمه شب بازی هستم ... اختیارتم در حد یک عروسک . دنیایم همان صحنه نمایش است ... در این میان میگریم و هرچقدر با احساس تر گریه کنم و خودم را بیشتر به زمین بیاندازم بیشتر لذت میبرد .... گویی نویسنده از خنده زیاد خوشش نمی امده یادم هست که میگفت مهارت هنرمندی تنها در چگونه اشک ریختن و ناله های سوزناکش است...

 

نوشته شده در 89/11/06ساعت توسط رز|

 

 آدمک آخر دنیاست ، بخند آدمک مرگ همین جاست ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست ، بخند

                                

 

آدمک آخر دنیاست ، بخند آدمک مرگ همین جاست ، بخند ...

 

                      

نوشته شده در 89/08/27ساعت توسط رز| |

دستهای پر از خالی به بخشی از خاطرات شما پیوست ..

 

نوشته شده در 89/07/15ساعت توسط رز| |

Design By : Night Melody