تبليغاتX

گل سرخ
آنان که زندگی را بستری از گلهای سرخ می دانند همیشه از خارهای آن شکایت دارند. ویلیام آلن وایت
 بارش احساس

 

 

نگاهت بارش احساس و لبخند

كلامت واژه هايي از گل و قند

تنت پيراهني از ياس دارد

صدايت راز يك احساس دارد

غرورت قطره هاي چشم من بود

وجودت مرهمي بر زخم تن بود

سجودت را كه مرغان،‏‏‏‏‏‏‏‎‎ پر ببستند

قنوتت را كه شاهان سرشكستند

ز قدت قامت شمشاد افتاد

به صورت‏، قرصي از مهتاب افتاد

ز عشقت راه مجنون را تو بستي

كمر بستي تو غم را، سر شكستي

ز عطر تو همه گلها شكفتند

هم از روي زيباي تو گفتند

ز چشمانت زدي تيري به قلبم

سپر كردم دلم شد قاب شبنم

شقايق با چمن همدست بودند

قناريها به يادت مست بودند

ز خونت هر غروبي زرد گشته

ز مهرت آتش غم سرد گشته

 

|+| نوشته شده توسط maryam در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385  |
 ...

 

هرگز فراموش نمي كنم

سخناني را كه از چشمان تو شنيدم.

مي گويند چشم ها هرگز

دروغ نمي گويند

اما من شيرين ترين دروغ ها را

از چشمان تو شنيدم

آن هنگام كه مي گفتند:

دوستت دارم

 

 

|+| نوشته شده توسط maryam در جمعه یکم اردیبهشت 1385  |
 تقدیم به عزیزان

 

  اینو ببینین زیباست

http://www.yazgulu.com/Guller/146.swf

|+| نوشته شده توسط maryam در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385  |
 به نام محبوب، معشوق، معبود

 

سادگي مرا ببخش که خويش را تو خوانده ام

براي برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگي مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام

به من نخند و گريه کن چرا که جز نياز تو

هرچه نياز بود و هست از در خانه رانده ام

اگر به کوتاهي خواب، خواب مرا سايه شدي

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوي فرياد مرا سکوت دعوت تو بود

ولي من اين سكوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامي براي من نساز

از ابتدا دست تو را در اين قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نيازمند بخششت

چرا که من از ابتدا تو را ز خود نرانده ام

گناهکار هر که بود کيفر آن مال من است

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

                                                               يا حق

                                                   

|+| نوشته شده توسط maryam در شنبه بیست و ششم فروردین 1385  |
 

 

تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي کرد و خاصيت عشق اين است

|+| نوشته شده توسط maryam در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385  |
 وداع

 

مي روم خسته و افسرده و زار

   سوي منزلگه ويرانه خويش

     به خدا مي برم از شهر شما

       دل شوريده و ديوانه خويش

          مي برم تا که در آن نقطه دور

            شستشو دهم از رنگ گناه

              شستشوش دهم از لکه عشق

                زين همه خواهش بيجا و تباه

                  مي برم تا زتو دورش سازم

                    ز تو، اي جلوه اميد محال

                      مي برم زنده به گورش سازم

                        تا از اين پس نکند ياد وصال

                        ناله مي لرزد، مي رقصد اشک

                       آه، بگذار که بگريزم من

                    از تو، اي چشمه جوشان گناه

                  شايد آن به که بپرهيزم من

                به خدا غنچه شادي بودم

              دست عشق آمد و از شاخم چيد

            شعله آه شدم، صد افسوس

          که لبم باز بر آن لب نرسيد

       عاقبت بند سفر پايم بست

     مي روم خنده به لب خونين دل

   مي روم از دل من دست بردار

 اي اميد عبث بي حاصل

 

|+| نوشته شده توسط maryam در جمعه هجدهم فروردین 1385  |
 ...

 

 

|+| نوشته شده توسط maryam در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385  |
 و بعد از رفتنت

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
 تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
 دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

                                                                 مریم حیدر زاده

|+| نوشته شده توسط maryam در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385  |
  تو

 

 

|+| نوشته شده توسط maryam در پنجشنبه دهم فروردین 1385  |
 
          

اگر روزي من مُردم و تو مرا دوست داشتي هر پنجشنبه به مزارم بيا گل سرخي بر روي قبرم بگذار تا هميشه آن گل سرخي را كه به تو داده بودم به خاطر بياورم... ولي اگر تو مُردي من فقط يكبار بر مزارت مي آيم و آن دسته گل سفيد مريم را كه با خون خود سرخ خواهم كرد را برايت هديه مي كنم و عاشقانه در كنارت جان مي سپارم تا بداني هيچ وقت تنها نيستي.

 

|+| نوشته شده توسط maryam در سه شنبه هشتم فروردین 1385  |
 خنده
 

                              از میان عطایای آسمانی

                                                          خنده

                                                           صمیمانه ترین آنهاست  

 

     

|+| نوشته شده توسط maryam در سه شنبه هشتم فروردین 1385  |
 کتاب

 

 

 

|+| نوشته شده توسط maryam در یکشنبه ششم فروردین 1385  |
 سال نو مبارک یا به عبارتی Happy New Year

 

 

|+| نوشته شده توسط maryam در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384  |
 راهي براي نويسنده شدن
 

اگر مي خواهيد نويسنده شويد به نکات زير به دقت توجه فرماييد:

مامان و بابا بدترين عامل هاي مزاحم هستند  آنها را به طريقي از خانه بيرون کنيد. خواهر و برادر کوچکتر از خودتون افرادي هستند که بر عدم موفقيت شما تأثير مي گذارند پس آنها به گونه اي از سر خود باز کنيد. آنها را به بهانه توپ بازي به کوچه يا خونه همسايه راهي کنيد. خوب حالا خونه ساکت ساکت فرصتي مناسب براي نوشتن يک مطلب خوب و جانانه. بهتره بريد قلم و کاغذ رو بياريد بله همين جا وسط سالن جاي مناسبي است. يک بالشت نرم و راحت هم نياز است...... بالشت يادتون نره! ممکنه يه موقع تلفن زنگ بزنه پس پيشگيري بهتر از درمانه تلفن رو هم از پريز بکشيد. حالا موقع اينکه بنشيني و مغزتون را براي نوشتن يک مطلب زيبا آماده کنيد. روي بالشت بخوابيد و مثل نويسنده هاي متفکر مدادتون را داخل دهنتون کنيد تا بتونيد تمرکز بگيريد. الآن چه احساسي داريد؟ خونه ساکت و يک بالشت نرم چي مي چسبه... يه استکان چاي داغ...! چاي داغ خوبه اما يک چيز ديگه از همه بهتره اونم يه خواب نازه... خوب پس بهترين کار اين که بخوابيد.

اميدوارم که توي خواب، خواب نويسنده شدن رو ببينيد.

 

 

|+| نوشته شده توسط maryam در جمعه بیست و ششم اسفند 1384  |
 کاش مي شد

 

کاش مي شد سرزمين عشق را

در ميان گام ها تقسيم کرد

کاش مي شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهيم کرد

کاش مي شد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش مي شد با پري از برگ ياس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش مي شد با نسيم شامگاه

برگ زرد ياس ها را رنگ کرد

کاش مي شد با خزان قلب ها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش مي شد در سکوت دشت شب

ناله غمگين باران را شنيد

بعد، دست قطره هايش را گرفت

تا بهار آرزوها پر کشيد

کاش مي شد با تمام حرف ها

يک دريچه به صفا را وا کرد

کاش مي شد در نهايت راه عشق

آن گل گم گشته را پيدا کرد

 

|+| نوشته شده توسط maryam در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384  |
 غزل با تو بودن

 

غزل با تو بودن را از کدامين ديوان، از کدامين کتاب پيدا کنم؟؟ غزل با تو ماندن را از کجا؟ تا به کي در به در لحظه هاي با تو بودن باشم، تا به کي از تو، از آن يلداي سياه چشمانت، از آن لبخندت که تولد دوباره من است، جدا باشم. تا به کي به لحظه هايم اميد آمدنت را دهم؟ تا به کي من بي تو در زير اين آسمان هميشه آبي تنها باشم؟ تا به کي درياي طوفاني قلبم را به عشق ساحل اميد با تو بودن آرام کنم؟ تا به کي بايد بي تو بمانم؟ به ياريم بشتاب که مرا ديگر تواني نيست، به ياريم بشتاب قبل از اينکه چشمان من بدون ديدن تو براي هميشه بسته شوند! تو را به شب چشمانت سوگند. غزل با تو بودن سرده.....

 

|+| نوشته شده توسط maryam در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384  |
 راز گل سرخ
 

 

|+| نوشته شده توسط maryam در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384  |
 

 

بچه ها من چند روز نیستم نمی تونم آپ کنم

ولی میخوام وقتی اومدم نظراتتونو بخونم

                                                یا حق

|+| نوشته شده توسط maryam در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384  |
 خدا چه نازه

 

 

|+| نوشته شده توسط maryam در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384  |
 اگر يک با يک برابر بود

 

معلم پاي تخته داد مي زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر کلاسي ها،

لواشک بين خود تقسيم مي کردند

و آن يکي در گوشه اي ديگر « جوانان » را ورق مي زد

يراي اينکه بيخود هاي و هوي مي کرد و با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري را نشان مي داد

با خط خوانا بر روي تخته تساوي را چنين نوشت:

« يک اگر با يک برابر است »

از ميان جمع شاگردان يکي برخاست

هميشه يک نفر بايد برخيزد...

به آرامي سخن سر داد:

تساوي، اشتباهي فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد:

اگر يک فرد انسان، واحد يک بود

آيا باز يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشي بود و سؤالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد : آري برابر است

و او با پوزخند گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود آن که

قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که صورت نقره گون، جون قرص مه مي داشت بالا بود

و آن سيه چرده که مي ناليد پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده مي گرديد

يا چه کسي ديوار چين ها را بنا مي کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟

يا که زير ضربت شلاق ها له مي گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کسي آزادگان را در قفس مي کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:

                     يک با يک برابر نيست...

 

                                                  خسرو گلسرخي

|+| نوشته شده توسط maryam در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384  |
 
 
بالا